بع نوشته ها

از گوسفند بودن گریختم اما گرگ نیز نخواهم شد

بع نوشته ها

از گوسفند بودن گریختم اما گرگ نیز نخواهم شد

سرخ ماهی کوچولو

یک سوال ازت دارم ، آره با خودتم ، خود ِ خود ِ تو
دیدی ، حتما دیدی که هفت سین میچینن ، من و تو و همه
سین و سین و سین ، و این تنها چیزیست که تقریبا ً همه ما بدون کم و کاست تو اون مشترکیم و دعوا و ادعا نداریم ، در هر صورت ، سینهای هفت سین رو بچسب .
تو این وسط نمیدونم ماهی سرخ ِ قشنگ و کوچولو چکارست .
میم و ماهی چیکار داره به سین و هفتاییاش؟
هر سال یکی دو ماهی ِ سرخ و کوچولو میگیریم تا بمیرن واسه اینکه سفرمون زیباتر و... چرت و پرتای دیگه
اما سوالم از تو اینه که ، اگه ماهی کوچولو رو نکشیم سالمون نو نمیشه؟
بهای عید و گذر عمر و شادی ما را ماهی کوچولو...؟
سرخ ماهی ِ کوچولو
حیف....

جنون فصلی

مرا ببخشایید اگر ، اصلا ً دست خودم نیست .
مرا ببخشایید اگر ، آخر نمیتوانم نگویم و اگر اینجا هم نگویم پس کجا ؟
مرا ببخشایید اگر ، رهایش کن .

دوستان میگویند : چه با حال ، مثه دخترا .
بعضیاشون : جمع کن این مسخره بازیا رو .
یا ، یا ، یا چیزهای دیگر اما ، از اختیارم خارج است این .
نمیدانم شاید چون متولد فروردینم ، یا حساسیتی فصلیست ، اما هر چه هست دوستش دارم ، با همه وجود .
لوس است ، بی مزه ، یخ ، اینها برای توست ولی ،
منم که باید دوستش داشته باشم ، که دارم .
برای من زندگیست و عشق .
همه چیز و هستم .

در هر صورت ، واقعیت این است که بهار برایم حسی میآورد که به دیوانگی میماند اما آن نیست .
تو اگر راحتی اما اسمش را بگذار جنون ، جنون فصلی ، جنون بهاری .

اینها را از آنروی گفتم که شاید قلمم « شکسته بادا » کمی عوض شود و ....
اما هرچند قلم بگردد ، دست همان است .
... و زود تمام میشود و میرود ، تا کنون که اینگونه بوده ، پس ، از من مرنجید و کمی تحملم کنید اگر به مزاقتان خوش نیامد .

مرا ببخشایید 

بهار

بازهم زمستان نفسهای آخرش را کشید و چه با حسرت هم کشید
باز هم بیدهای مجنون ِ بهار زودتر از همه به پیشوازش رفتند و پرستوها اولین میهمانانش
بازهم دنگ ، دنگ ، دنگ ، آغاز سال یکهزار و...
باز هم تبریک گفتیم ، لباس نو پوشیدیم ، دید و بازدید و دیگر و دیگر
مسافرت رفتیم یا نه ، عیدی گرفتیم یا نه ، سیزده را به در کردیم یا نه ، هیچکدام یا همه اش ، تکراریست به شمار ِ بهارهای عمرمان
بهار ، آمدنش حتمی است و رفتنش قطعی ، اما چه میماند ؟
ما عاشق بهار میشویم ؟ ، و اگر نه پس شاید هیچگاه نشویم
ما دل به بهار میسپاریم ، و پیامش ، و پیامش را چه ؟ ، میشنویم ؟
من فکر میکنم آنقدر سرگرم تدارک آمدن بهاریم که چون میآید از فرط خستگی خوابیده ایم . یا شاید آمدن و نیامدن ، بودن و نبودنش برایمان مهم نیست ، این یک ادب است ، یک رسم است ، مثل هزاران ِ دیگر که باید زود آنرا بجا آورد و به سراغ کارهای بعدی رفت .
نمیدانم ، بیش از این اما شاید حرفی باشد ، شاید آنطرفتر ، آن دورها ، سخن ِ تازه ای هست ، تازه برای مایی که تا کنون نشنیده ایمش وگرنه هزاران سالست که هست ، اصلا تا بوده بوده است .
نه ، نه ، چرا میگویم آنطرفتر ؟ گوش کن ، چشمانت را ببند ، آرام ِ آرام ، و لبخندی نرم ، و حال گوش کن ، میشنوی ، حتما میشنوی ، من نمیگویم چه ، اما خواهی شنید

آخرین یادداشت ۸۴

امروز صبح به سرم زد که طلوع آخرین روز سال ۸۴ رو ببینم واسه همینم با هر ضرب و زوری بود لباس تن کردمو زدم بیرون .


به سی و سه پل که رسیدم خورشید به بزرگیه یه سینی بود یا بزرگتر ٬ رفتمو تو یکی از دهنه هاش نشستم و .


نشستم و ٬ فکر کردم و نگاه .


نگاه کردم به طلایی موج صبحگاهی و پولک زری آب ٬ گویی من ثابتمو همه چیز از اطرافم میگذرد حتی سنگها و فکر کردم .


به سالی که گذشت و دهها کار شده و مانده آن ٬ هر چند سالی که گذشت برایم اندوهی نداشت اما ٬ کار بزرگ و مهمی هم نکردم و این یعنی باختن .


و ٬ و دعا کردم ٬ به تو ٬ نه تنها تو ٬ بل هم انسانها ٬ و خواستم آنچه خوب میپنداشتم .


عدالتی بی مرز و سلامتی بی مرض ٬ پیروزیی بی شکست و آزادگیی بی بند و بست و هزارن هزار گفته و نا گفته ی دیگر .


اما باید رفت و ناگزیر میروم .


سال ۸۵ از فردا شروع میشود و ۳۶۵ روز بعد ٬ من باشم یا نه پایان میابد و تو هم .


اما آنچه هست ۳۶۵ روز زمان من و توست که چه کنیم .


بگذریم ٬ منو به خاطره این شرو ورا ببخشید ٬ بعضی وقتا جوٌ میگیردم .


ساله خوبی داشته باشین .







یه عکس هم از چارباغ واستون گرفتم با بهار حال کنین








یه عکسم از خودم








راستی اینم یه فلش بهاری


http://www.iranmania.com/cards/RAGHSE_JAVADI_n.swf

احساس زندگی

وقتی رو یه تیکه سنگ ٬ کنار آتیش نشستی و پشت دادی به کوه .


وقتی آروم و بی خیال ٬ قاشق ٬ قاشق ٬ غذاتو میخوری .


وقتی یه فنجون چای داغ نوش جون میکنی .


وقتی با چاقوی کمریت روی یه تیکه چوب خشک ٬کنده کاری میکنی .


یا وقتی قلم به دست گرفتی و داری مینویسی ......


آره ٬ اونجاییکه فقط خودتی و خدات و طبیعت .


و صدا فقط صدای شرشر آب چشمه است .


اونجاس که تازه حس میکنی انسانی ٬ وجود داری ٬ هستی .


نمیدونم کی یا چی زندگی رو از ما گرفته ٬ بودن رو .


شیطون ؟ پیشرفت ؟ صنعت ؟ ماشینی شدن ؟ زندگی شهری ؟ یا ......


اما نه ٬ انسان خود ٬ زندگی را از خودش دریغ کرده .


خودش خواسته که نباشه .

حادثه سقوط کوهنوردان در دنا

باز هم یک حادثه دیگر باعث غم و اندوه کوهنوردان و طبیعت
گردان شد .
اینبار سقوط سه کوهنورد از اصفهان ( یک مرد و دو زن ) در ارتفاعات دنا ( البته همه اصفهانی نبوده اند ) .


اما به راستی این حوادث چرا و چگونه جان ورزشکاران را میگیرد؟


با کمی دقت میتوان دریافت که اکثر حوادث و اتفاقات ناگوار در عرصه های
مختلف زندگی به عملکرد انسانی وابسته است و به قولی با برنامه ریزی قوی و پیشگیری میتوان از آن جلوگیری کرد .


در عرصه کوهنوردی نیز چنین است و تنها با کمی دقت میتوان دیگر شاهد اینگونه حوادث نبود .


اصل ماجرا اما ریشه در عدم تفکر و برنامه ریزی صحیح دارد .
مسائلی که در این مورد توجه انسان را به خود جلب میکند عبارتست از :



  • همراه بردن نفرات آموزش ندیده در صعود زمستانی
  • عدم کنترل تجهیزات اعضای گروه مانند چکش و کرامپون و ...
  • عدم استفاده از امکانات ایمنی و طناب حمایت و ...
  • انتخاب مسیر غیر هماهنگ با امکانات و آموزشهای گروه

این مشکلات نه تنها در این مورد خاص که در اکثر صعودها و برنامه ها در سراسر کشور به چشم میخورد.


ولی آیا تا کی باید شاهد وقوع دوباره و دوباره ی چنین حوادثی باشیم و هر روز بیش از روز قبل ورزش کوهنوردی در جامعه به عنوان ورزشی مرگ آفرین جلوه نماید ؟


در پایان این حادثه غمبار را به جامعه ورزش و خانواده های داغدار تسلیت عرض مینمایم .



صدای طبیعت

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته !!!


با صدای جیک جیک گیجشککان نشسته بر سبز جامه ی جنگل آرام آرام چشم میگشایی ٬ آسمان از لابلای برگها و شاخهای درختان سرک میکشد و تو محو آنی .


شر شر آب دعوتت میکند که دست و روی بشویی و صبحانه ای که تا بحال نخورده ای .


چند کیلومتری آنطرفتر آبشاریست که می غرد اما نوایش زیباست بهشتیست و باز مینشینی و خیره خیره مینگری ٬ گویا هنوز باورت نیست ٬ اینجا بهشت زمین است ٬ جنگل .


ساعتها میآیند و میروند و تو مبهوت فقط میگردی و چرخ میخوری در این نعمت بزرگ الهی تا آنگاه که سرخی آسمان خبر از غروب میدهد و تو به چادرت میروی با آرزوهایی برای فردا و خاطراتی از امروز .


آری اینجا جنگل است ٬ قسمتی گم شده از روحمان در هیاهوی من و تو ٬ پول و شهرت و و و .


اینجا جنگل است . Leaf