گوسفند
تازه فهمیدم هر روز هزارن معجزه رخ میدهد - سار پرید ٬ دیدی‌؟ یک کودک ٬ یک برگ ٬ یک عشق
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
نیمه شعبان امسال

نیمه شعبان امسال هم ماه تمام بود

باز اما انسان کاملی ندیدم

هر دو چونان همیشه

تا سال آینده شاید...

.

.

به قشر بسنده کرده ایم

.

.

.

خدایا مارا از شر دوستانت حفظ فرما

.

.

.

آقا اجازه ما بگیم؟

نه

آقا میدونید ...

.

.

.

عین با کلاه

عین بی کلاه

.

.

.

چی دارم می نویسم؟

چرت و پرت


شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
سلام کن

سلام کن به طلوعی که در نهایت ماست
به عشق و شور و شعوری که خرق عادت ماست
نفس نفس هوس است و هوای شیطانی
سلام کن به عبوری که از نهایت ماست


دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
ناف ما را با جدایی بریده اند

ناف ما را با جدایی بریده اند

و این یعنی

همواره باید آماده بود

برای رفتن

برای دل کندن

.

.

.

اکنون دارم می روم

اما دلم ...


جمعه 18 مرداد ماه سال 1387
خواب بعد زندگی!

آخرین ذره های بستنی

یک حیات تازه است

بعد یک جماع خوب

خواب بعد زندگی


پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387
۱۴

۱۴ یک عدد است درست مثل ۱۳

اما مرا به یاد نورهایی می اندازد آسمانی

به یاد قلل بالای ۸۰۰۰ جهان

و به یاد عشق آتشین

به یاد دیوانگی

.

.

.

فهمیدم زندگی را در رگهای دود گرفته یک شهر روانی هم میتوان دید که جریان دارد

و چه زیبا راه می پیماید از میان تباهی

.

.

.

مهم نیست دیوانه ببینندت

تو خود را چه می بینی؟

یک همیشه در غم؟

یا مست زندگی؟

.

.

.

مهم نیست که روی پله های اینسوی پل دو جوان سیگاری می کشند

و به هم ناسزا می گویند برای کمی حشیش

و ۳ ساعت بعد همانجایند

آنسوی پل

مهم نیست که شمشادهای میان خیابان جای خود را به چمنهایی کوتاه داده اند

که دیگر جایی برای خیابان خوابها میانشان نیست

و پلیس خواهد راندشان

تا چهره شهر را نخراشند

یا شاید تا تصور کنند

هیچ کارتن خوابی نداریم

در سرزمین گل و بلبل

مهم نیست که مردم با سرعتی سرسام آور می روند و می آیند

بدون اینکه بدانند به کجا

مهم اینست که من اکنون اینجایم

و درست پشت تابلوی حداکثر ارتفاع

هنوز کارتنهای آن مرد بی خانمان هست

که اینجا می خوابد

که باران پاییزی میبارید

من داشتم از سرما یخ میزدم

و او خوابیده بود

همچون کوروش کبیر

آسوده

.

.

.

مهم نیست که در کوچه پس کوچه های اینجا مرگ جریان دارد

همان سان که زندگی

همان سان که هراس

که یک کودک را ربودند مثل آب خوردن

جلوی چشم مادرش

مهم اینست که من هنوز میتوانم از میان تپه های ترسناک خاک سنگ عبور کنم

در دل شب

بی هراس مرگ

یا با اندک هراسی

.

.

.

با اینجا آشنایم

بیش از خانه ام

و هر کوچه اش بوی صمیمیت دارد

بوی گل

.

.

.

و من زندگی را دیدم

از فراز چرخ و فلک بعثت

چه خورشید بزرگی دارید اینجا

خوش به حالتان

.

.

.

تمام غروب را ثانیه به ثانیه زندگی کردم.




دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387
دوباره زندگی
دارد در رگهایم جریان می یابد
و اکنون این منم
و دوباره زندگی

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387
کجا اشتباه رفتم؟
هنوز نفهمیدم
و شاید هرگز
کجا اشتباه رفتم.

تنها امیدوارم
امیدوار
به ابهام زیبای آینده.

دلم می سوزد برای دلهایم
و نمی دانم چه کنم.

لعنت به آنکه بدنها را همراه قلبها حس می کند
بدنها جدا می شوند اما قلبها ...

چه خودخواهم
و خودبین
هوس است یا عشق بی دریغ؟

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
کاش از لغتنامه وجودم خط خورد
وقتی در میان تکه های گوشت ردپای تن خاطره را میگذاری
و پاها می رود اما ردپاها هرگز
آرزو می کنی
کاش هرگز ...

وقتی یکی می شوی
هرگز فکر پس از آن مباش
آنگاه که باز باید دوتا شد
تا بودنت را خراب کنی با
کاش هرگز ...

آنگاه که قلبها مماسند
سینه ها در تماس
میندیش از فردا
شاید فردایی نباشد

احمقانه است اما
دم را غنیمت شمار

کاش انسانها ستارگانی تنها در آسمان بودند
و آنگاه هر ستاره
ستاره خود را می جست
بی تعلق
بی اجازه
بی بند

اکنون بلور را از سرتا پا خواهم نوشید
پس بی خیال ستاره ها
اما کاش می توانستم در جیبم داشته باشمش
یا کاش هرگز ...

می خواهم قضا را بخورم
قدر را بنوشم
شاید رضا شدم

پس
کاش از لغتنامه وجودم خط خورد.

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
شیدا در کنار آتش یخ بسته نشست
شیدا در کنار آتش یخ بسته نشست
گوسفند از آلبالوی ترش خورد
جوجویی بر درخت زردآلوی عسلی نشست
بازیگوش هلوی بی هسته را گاز زد
کوه آرام توت فرنگی را در آغوش کشید
آرام
نوبت تو هم می شود

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
دست دلدار بگیر و لب گرمش به دهان
گر نمی دانم چیست
زندگانی لیکن
زندگی عشرت همسایه ی ما نیست
شب رحلت جانسوز امام
زندگی بوالهوسی نیست
به تجویز خوشی
زندگی نیست دروغ
زندگی نیست فریب
زندگی دگمی خشکان مقدس نبود
و نه بیراهه ی هر جایی راحت طلبان

زندگی رنگ امید است به دریای کویر
زندگی بوی نجات است به زندانی پیر
زندگی نقش دو عاشق که بر همدگرند
فارغ از هرچه سبب غایت مقصود همند

دست دلدار بگیر و لب گرمش به دهان
که نیرزد به دو جنبش همه ارکان جهان

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45873


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
با ورزش بزرگ شده ام و محبت . بزرگترین آرزوی من اینست که قلبی را نشکنم هرگز . و با عشق بمیرم در راه عشق. دوست دارم خوب بشوم.

تماس با کلاهزرد: بی خیال عزیزم
شناسنامه کامل من...